چهار شعر

من شاعرم خودكار نه؛ جوهر به دنيا آمدم
درگير انديشيدنم من سر به دنيا آمدم
تقدير بود انسان شدن عمري زمين گيرم كند
روحم كبوتر بود و من بي پر به دنيا آمدم
نارنجي و خاكستري پاييز رنگ آتش است
هر روز و شب در آتشم آذر به دنيا آمدم
نه؛ اين توان در مرگ نيست از زندگي سيرم كند
مردانه خواهم مرد اگر دختر به دنيا آمدم
مریم جعفری آذرمانی
زمستان ۱۳۸۳ تهران
تازگی شایعه کردند خدا گم شده است
در شب مرثیه تسبیح دعا گم شده است
فالگیری که کف غرقه به خونم را دید
گفت احساس در آیین شما گم شده است
زخم در حنجره بی هلهله فریاد نزن
در خم دره که پژواک صدا گم شده است
ابرهامان چه عقیمند، و بارانی نیست
باد در همهمهی دود هوا گم شده است
دوست دارم که از این دایره پرواز کنم
که در این منحنی انگار خدا گم شده است
مریم جعفری آذرمانی
مرداد ۱۳۷۶ تهران
***
سلام کن به تنم، دختر-آه! آیینه!
قشنگسارا! ای بیگناه آیینه!
شبیه من همهجا صاف و ساده و تنها
به عکس من همهشب خیره! آه! آیینه!
تویی اسیر وطن، من: اسیر بیوطنی
بیا نهان کنمت در ضمیر بیوطنی
بغل بگیرمت از دور، تا علاج شود
عمیقزخمِ کرانناپذیرِ بیوطنی
شرابخانه، دلِ توست، شیشه شیشه ببار!
گلوی زخمیِ من تشنهات! همیشه ببار!
بدون بودنت از دست میروم دختر!
درختِ تاک خودم باش و ریشه ریشه ببار!
همیشگیست در آغوشت استعاره شدن
که دوستدختر من نیستی زنم هستی
مریم جعفری آذرمانی
۳ اکتبر ۲۰۲۳ ژنو
مریم که هی برای تو میمیرد
با خندهات به حال میآید باز
آیندهی عزیز منی دختر!
دل با همین روال میآید باز
دیوانه در هوای اروپا هم
دیوانهی تو است که ایرانی
ایران بیشبیهِ من ای سارا!
جان گفتمت؟ کم است! که جانانی
با چشمهای مشکی غمگینت –
عاشق شدم، که عشق عزادار است
هی قهر کن، محلِ سگم نگذار
مریم از این لحاظ خودآزار است
دختر! وطن تویی که ندارم من
شبها به خواب من که میآمیزی
میبوسمت تخیّلِ بیامکان!
در جنگِ تن به تن که میآمیزی
مریم جعفری آذرمانی
۹ اکتبر ۲۰۲۳ ژنو
